آرزو به دلم موند که یه بار یه چیزی رو ندونم و بعد که میفهمم ذوق زده شم!! حتی میتونم بگم ده تا عروس بعدی رو میدونم کیه!!  بعد همش به اونایی که از همه جا بی خبرن حسودیم میشه .. به اینکه سولفیلیز میشن یا اینکه اصلا یه قضیه ای رو نمیدونن و ناراحتش نمیشن ..  همیشه ناخواسته از همه چی با خبر میشم .. البته بیشترش رو خود اون شخص میاد میگه ها ..

آقا من چی کار کنم بیام تو اکیپ بی خبران؟

 

نمیدونم آدما ظرفیتشون کم شده یا مشکلاتشون زیاد شده یا چی؟

 

تو این چند وقته این قدر به بهانه های مختلف شوک بهم وارد شد که گفتن نداره، اما امروز یکی از دوستان چیزی بهم گفت که تا یه ربع از زور شوک بی حرکت مونده بودم

 

بابا یکی من و ورداره ببره سینما، روزهای زندگی رو ببینم ..

 

خب دیگه وقتش رسیده آهنگ مورد علاقم تو این دو سه سال رو بردارم ..

 

آخیش بالاخره می تونم بگم :

اومد برام عزیزی ، وای عجب عزیزی

عروس، عروسه قشنگم تویی که تو اون عزیزی

هزارتا ماچ برات

اونوقت بگید خواهر شوهر بده!

 

 

من اگر در آینده پسر دار شم جیگرشو در میارم بسکه ازش کار میکشم تا یه وقت به دایی های تنبلش نره

 

این قدر لجم میگیره نمیزارن آدم حرفی رو که ذوقشو داره بگه و خوشحالی کنه و میگن وایسا تا فلان زمان که ما صلاح میدونیم بگو

 

امشب رفتم ملاقات خواهر جان در اعتکاف! میگفت همه ملاقاتی داشتن از صبح جز من!!! اگه نمیومدید افسردگی میگرفتم!!

بعد دیدم چادری که من از دیشب دارم دنبالش میگردم سرشه و معلوم شد بالشته نرم خودم که از پریشب مفقود شده هم اومده اعتکاف

بعد چپ میرفتیم خاله رو میدیدیم ، راست میرفتیم شوهر خاله رو میدیدم، راه و کج میکردیم پسرخاله رو می دیدیم!!!!

 

بعد از چندین ماه دیدمش .. اونم بواسطه دوست عزیزی که گولم زد ..

پشیمون بود .. ولی نه معذرت خواهی کرد نه هیچی .. فقط طلبکار بود ..

نمیدونم چرا باز دلم سوخت و تقریبا کوتاه اومدم ..

و نمیدونم چرا بعد از هزار بار باز بهش فرصت دادم ..

 

میگن رو هر چیزی حساس باشی همش سرت میاد!! من وقتی میرم سینما همیشه یه آدم قد بلند میاد صندلیه جلوی من میشینه  و همیشه سر صف نماز کسی که جلوی من نشسته میاد عقب و رو مهر من میشینه  و این دو تا قضیه همیشه واسه من پیش میاد!!

 

دیشب رفتیم خواهرجان رو ببریم اعتکاف، جلو مسجد که رسیدیم مثل این فیلمها یه هو با سوژه ی مورد نظر اونم اون وقته شب برخورد کردم!!!

و به طرز عجیبی انگار نه انگار که  چه چیزهایی پیش اومده .. مثل قبل حرف زدیم گفتیم خندیدیم!! و من بهش تبریک گفتم که نامزد کرده و اونم چند بار بهم گفت : حلالم کن ...

واقعا خوشحالم .. از اینکه بعد از گذشت این دو سال لعنتی دیگه هیچ کینه و کدورتی نسبت بهشون ندارم .. و دوباره شدم همون آدم پراحساسی که بودم ...

خدایا شکرت ..

...

پ ن : حالا بماند که دیشب چه شب خوبی بود