امروز خانه ی کوچک ما کمی تغییر کرد .. بارونم که یه حال اساسی به کاه گلا داد!

این هم دلقک و چاه تنهایی..

پ ن: ملت ما به طرز عجیبی همه مادر زاد عکاس تشریف دارن!

پ ن۲: ملت ما به طرز عجیبی همه مادر زاد خدای ژست  و فیگور گرفتن در عکاسی هستن!

 

بهشت همان خانه ی کوچک بود ..

 

اینم از غرفه ی دوست داشتنیه که قراره ده روز توش باشم..

اکثر آدمای میان سال همین که پاشونو میزارن تو انگار یهو میرن تو خاطره ها .. و تا چند دقیقه همین طور مات و مبهوت می ایستند و در و دیوار و نگاه میکنن .. و کلی هم آه میکشند ..

همشون یه حس مشترک دارن .. حسی که چقدر قدیم و سادگی خوب بود .. و من هی باید توضیح بدم که اینجا خونه ی قدیمی نیست که اینجا مثلا نماد خونه ی حضرت علی و حضرت فاطمه هست!

اما باز هم همون حس رو دارن..

 

یادمه پارسال عرفه رفتم جمکران و تو مسجد جا نبود و من تو حیاط زیر بارون شدید موندمو نتونستم یه ذره فیض ببرم و درست حسابی دعا کنم ..

امسالم که تو این غرفه ی فرهنگسرا بودم و نذاشتن برم! و من رفتم تنهایی تو نمازخونه ی فرهنگسرا و واسه خودم دعای عرفه رو خوندم ..

خدا سال بعد رو به خیر کنه

...

بارون قشنگی هم اکنون در حال بارش می بارد .. باشد که رستگار شویم ..

 

بابا یکی من و ورداره ببره سینما (من همسرش هستم ) رو ببینم خو ..

حالا ما که قصد ازدواج نداریم ولی خب کت شلوار دوماد باید این شکلی باشه .. گفتم که گفته باشم !

این کیک به این عظمتی رو ما هی از نزدیک دیدیم هی دلمون آب شد ..

حالا اگه شما ذره ای از این کیک خوردید ما هم خوردیم

 

کنسرت استاد فرهاد هراتی انگیزه ای شد برای دوباره نوشتنم ..