واکسن
دیروز پسرک جوجه رو بردم برای واکسن دوماهگی گفتن برق رفته سیستم قطعه برید فردا بیاید
امروز رفتیم گفتم سیستم کلا قطعه برید به سلامت!
دیروز پسرک جوجه رو بردم برای واکسن دوماهگی گفتن برق رفته سیستم قطعه برید فردا بیاید
امروز رفتیم گفتم سیستم کلا قطعه برید به سلامت!
آفتاب دراومده ..
پسرک جوجه رو پام خوابیده ..
صدای پنکه میاد..
چشمامو میبندم و تو دلم میگم کاش همین الان اعلام کنن جنگ تموم شد .. همه جا امن و امانه ..
دروغ چرا خالی کردم .. ترسیدم ..
ازینکه خیلی عادی و ریلکس جلوه دادم خودمو جلوی خانوادم که نگران نشن خسته شدم ..مخصوصا جلوی داداش که ایران نیست
من از درون دارم میسوزم از استرس و نگرانی و در ظاهر خیلی آروم و ریلکسم
خدایا خودت رحم کن ..
از دیشب که جنگ شروع شد تا الان که صبح شنبه هست رو نمی دونم چه جوری گذروندم .. خدایا به بچه هامون رحم کن..
ایده آلم این بود که تو این سن آخر هفته برم خاستگاری واسه پسرام
اما در حال حاضر باید چند روز دیگه برم واکسن دوماهگی یکیشونو بزنم! و دنبال مهد باشم واسه اون یکی!
این بود آرمان های ما؟🫣
_بخشی از مکالمات من و پسرک
پسرک: الهام من اولش که رفتم تو مَردا همه اون دامادا میخواستن منو بوس کنن! ولی من نذاشتم .. ,(دیگه ازین به بعد هر اقایی کت شلوار داشته باشه از نظرش داماده)
_دوست داشتی دست بدی بهشون؟ نه دست هم ندادم
_دوست داشتی سلام بدی؟ نه اصلا دوست نداشتم
چرا؟ چون خجالت میکشم!
_ دلت میخواد با خجالتت مواجه بشی ؟ تمرین کنی خجالتت کم بشه؟ نه دلم نمیخواد میخوام خجالتم تو دلم بمونه!
_ چرا پیش بابا نموندی تو مَردا!؟ آخه خوشم نیومد صدا هم زیاد بود گفتم من میخوام برم پیش مامانا !
چرا اینقدر تو تالارای عروسی صدای موزیک بالاست؟
من همیشه با این قضیه مشکل داشتم! کلا خانوادگی اینجوری ایم که از صدای بلند بدمون میاد ..
تو گوش جوجه پنبه گذاشتم ولی باز بچه اذیت میشد از این حجم صدا 🥴
پسرک: الهام مثلا تو عروس خانمی ! داداشی هم آقای داماد ! منم آقای مهمونم که دارم ماشین عروس و میارم 😅🤪 بچم تصویر واضحی از مراسم عروسی نداره فقط یه چیزایی شنیده 😂
تقریبا سه ساعت دیگه باید بریم عروسی
بعد از کرونا این دومین عروسی ای هست که دعوت شدیم قبلی مال دو سال پیش بود.
لباس خریدم؟ خیر (با این حجم چاق شدنم وحشت دارم سراغ خرید برم)
خوابم میاد؟ خفن
آرایشگاه میرم؟ خیر (همسر دیر میرسه از سر کار . مامانم سرماخورده نمیتونم بچه ها رو بزارم پیشش)
الان نشستم خیره به سقف 😅
با کسی که دوستش دارید ساعتها حرف بزنید،
چای بنوشید،
او را از لابلای روزمرگیها نجات دهید و نگذارید به همین سادگی بمیرد...
مَرد نمونه با اخلاق: شخصیت هوشنگ در وضعیت سفید با بازی (عزت الله مهرآوران)
ساعت۹ صبح .. پس از تلاش های فراوان تب پسرک روی ۳۷ونیم اومده ..امیدوارم دیگه بالا نره
پسرک جوجه هم ساعت ۳ و خورده ای خوابید تا ۶
با تشکر از همسر جان که تا الان تخت خوابید و پا شد گفت دمت گرم😝😝😝😝😂(البته انصافا تا ساعت ۲ همکاری کرد)
من باب پست قبل:
باید بگم من شاکر هستم که چهل و شش روز گذشته دو پسر همزمان با هم مریض نشدن و خب آدمی اغلب روزهای سخت یا استرس یا ناراحتیشو میاد میگه
بزرگه تب کرده
کوچیکه دل درد داره
ما هم در تلاش برای مدیریت
در این وقتا کارتون گذاشتن یکی از آپشن های کمک هست
همین
😴
اون بنده خدایی که دهنمونو با بچه هاش سرویس کرده بسکه همش تو راه پله هستن یا تو خونه ماها یا سر و صداهای خفن دارن و کلا نظارتی نداره رو بچه هاش الان زنگ زد با ذوق گفت سومی رو باردارم!
قشنگ جمله ای که اومد تو مغزم این بود: بدبخت شدیم
سریال وضعیت سفید دوباره داره پخش میشه
من برای صدمین بار با عشق و علاقه دلم میخواد همشو تماشا کنم
اقای حمید نعمت الله من به شخصه ازت ممنونم که همچین سریال خفنی ساختی