اختتامیه

 

امشب آخرین شب جشنواره انار بود و من و سمانه با غرفه ی دنجمون خداحافظی کردیم ..

بیشتر جاهاش صدمه دید تو این ده روز ..

و سهم من گلدان زیبایی بود که امروز فهمیدم اسمش گل سیکلمه هست ..

واقعا بهشت همان خانه ی کوچک بود ..

...

امروز زورکی بردنم تا پارچه ی سر عقد رو بگیرم بالای سر عروس و دوماد! همیشه از این قضیه فراری بودم .. اما امروز دیدم جالب بود! البته بگم که دوبار این قضیه تکرار شد!

...

امروز خیلی اتفاقی یکی از همکلاسی های قدیمیم رو دیدم .. یادمه وقتی پسرش به دنیا اومد رفته بودم خونشون .. همون نی نی امروز یک پسربچه ی دوم دبستانی شده!

...

جشنواره انار تمام شد و من یک انار نخوردم!

 

تو حال خودم بودم که یهو گوشیم زنگ خورد .. جواب دادم : بله .. صدای سیاوش شمس پخش شد! آهای دختر چوپون .. آهای دختر چوپون .. دل دیونرو کشوندی تو دشت و بیابون ..!

یکی از دوستان بود . گفت: نیست تو هر وقت میری مشهد بهم زنگ میزنی منم داشتم الان سیاوش گوش میکردم یهو یادت افتادم! گفتم یه زنگی بزنم بهت!

گفتم: دوست عزیز، اجرت با خدا !

 

شاعر میگه : تعبیر این رویا درمونه دردامه ، درمونه این دردا ، تعبیر رویامه ..

 

خانه ی کوچک ما نمای خاصی داره تو شب ..

 

ذهن درگیر .. عاقبت میشه ذهن خسته ..