نَتِرِکم؟
این مدت که گذشت شبیه انبار باروت بودم که هر آن امکان داشت منفجر بشه از سرماخوردگی پسرک بزرگ .. واکسن 6ماهگی کوچیکه که دردش چند روز همراه بود با درد دندونی که در نمیاد .. شکست در ثبت نام کانون که پسرک نموند سر کلاس و دیگه هم نمیره .. خسته شدنم تو همه چی .. تو این مدت نه خونه کسی رفتیم نه جایی ..یه سری حاشیه که رفت رو مخم .. رژیمی که پدرمو دراورده و اعصابم و وحشی کرده.. و بماند ..
ممنون از تمام کامنتاتون درباره پست رژیم خیلی نکته های خوبی گفتید بهم خیلیاش شخصی بود و کامنتارو تایید نکردم
فعلا
+ نوشته شده در ۱۴۰۴/۰۸/۱۰
|
" ... به لبهای تشنه ما، ای ساقیِ اهل بهشت، جرعهای از عشق بنوشان ... "