برادر کوچیکه دیگه نمیتونست آخرای کشتی رو ببینه .. دست گذاشتم رو قلبش کاملا داشت میزد بیرون!! گفتم نمیری بابا .. حالا یا طلا میگیره یا نه دیگه .. چه فرقی به حال ما داره ..

کشتی که تموم شد دیدم اشکام سرازیر شده از ذوق!